نقد انیمه Moriarty the Patriot | وقتی ژست نبوغ از خود نبوغ جلو میزند
انیمه Moriarty the Patriot یا Yuukoku no Moriarty از آن آثاری است که در نگاه اول خیلی راحت میتواند مخاطب را جذب کند: فضای ویکتوریایی، شخصیتهای خوشاستایل، موسیقی متناسب، تقابل شرلوک و موریارتی، و مهمتر از همه ایدهای که از همان ابتدا کنجکاویبرانگیز است. این بار قرار نیست فقط با شرور کلاسیک دنیای شرلوک هولمز روبهرو شویم؛ بلکه با روایتی طرف هستیم که موریارتی را در مرکز قرار میدهد و میخواهد از او چهرهای پیچیده، اصلاحطلب و تراژیک بسازد.
روی کاغذ، این ایده پتانسیل فوقالعادهای دارد. حتی خود انیمه هم در بعضی لحظات موفق میشود از این ظرفیت استفاده کند. اما مشکل از جایی شروع میشود که اثر میخواهد خودش را بهعنوان یک داستان «خیلی باهوش» جا بزند، در حالی که در اجرا، آن نبوغی را که مدام وعدهاش را میدهد، همیشه به مخاطب ثابت نمیکند.
به زبان سادهتر، Moriarty the Patriot بیشتر از آنکه واقعاً مغزترکان باشد، ادای مغزترکان بودن را درمیآورد.
ایده مرکزی جذاب است، اما اجرا همیشه همپای آن بالا نمیآید
یکی از مهمترین نقاط قوت انیمه، بدون شک زاویه دید آن به شخصیت موریارتی است. اینکه اثر به جای تصویر سنتی «دشمن شرلوک»، از او شخصیتی بسازد که میخواهد با روشهای رادیکال نظم فاسد جامعه را به چالش بکشد، انتخاب هوشمندانهای است. همین ایده به انیمه هویت میدهد و آن را از یک اقتباس معمولیِ شرلوکی جدا میکند.
اما دقیقاً همینجا اولین مشکل هم خودش را نشان میدهد. چون وقتی اثری میخواهد درباره شخصیتی حرف بزند که نابغه، استراتژیست، خطرناک و چند قدم جلوتر از همه است، دیگر صرفِ داشتن یک ایده خوب کافی نیست. باید این هوش در طراحی موقعیتها، در منطق نقشهها، در چرخشهای روایی و در نحوه رویارویی با حریفها حس شود.
مشکل اینجاست که انیمه بیشتر درباره نبوغ حرف میزند تا اینکه نبوغ را بهطور قانعکننده نشان بدهد.
یعنی ما بارها میشنویم که موریارتی نابغه است، نقشههایش دقیق است و از همه جلوتر فکر میکند؛ اما خودِ روایت همیشه این ادعا را با ساختار محکم پشتیبانی نمیکند. خیلی وقتها حس میکنی نتیجه از قبل مشخص شده و جهان داستان صرفاً طوری تنظیم شده که نقشه او جواب بدهد.
موریارتی کاریزماتیک است، اما نه آنقدر پیچیده که باید باشد
انصافاً انیمه در فروش کاریزمای موریارتی موفق است. ظاهر شیک، آرامش رفتاری، لحن کنترلشده، نگاه حسابگر و آن حس مرموزی که همیشه همراه اوست، باعث میشود شخصیت بهراحتی در ذهن بماند. حتی اگر با منطق برخی نقشههایش مشکل داشته باشیم، نمیشود انکار کرد که حضور صحنهای او قدرتمند است.
اما همینجا یک ضعف مهم هم پدیدار میشود:
انیمه آنقدر تلاش میکند موریارتی را جذاب، قابلهمدلی و حتی تا حدی قهرمانانه نشان دهد که بخشی از هولناکی و ابهام اخلاقی او را از بین میبرد.
شخصیتی مثل موریارتی زمانی واقعاً تکاندهنده میشود که هم بشود فهمیدش و هم از او ترسید. اما در اینجا، اثر بیشتر سمت «رمانتیکسازی» او میرود. نتیجه این است که به جای مواجهه با یک ذهن واقعاً هولناک و غیرقابلمهار، بیشتر با یک ضدقهرمان خوشپوش و غمگین طرف میشویم که انیمه دائماً میخواهد ما دوستش داشته باشیم.
این موضوع الزاماً شخصیت را خراب نمیکند، اما از پیچیدگیاش کم میکند.
فضای ویکتوریایی و هویت بصری، از مهمترین نقاط قوت اثر است
اگر بخواهم یکی از واضحترین امتیازهای انیمه را نام ببرم، باید از اتمسفر و هویت بصری آن حرف بزنم. طراحی لباسها، معماری، عمارتها، خیابانها، فضای لندن و آن حالوهوای جنایی-کلاسیک، همگی به اثر شخصیت میدهند. Moriarty the Patriot از آن انیمههایی نیست که بیچهره و بیهویت از ذهن پاک شود؛ برعکس، خیلی خوب خودش را از نظر ظاهری تثبیت میکند.
همین هویت بصری باعث میشود حتی در لحظاتی که روایت از نظر عمق یا منطق کم میآورد، تماشای اثر همچنان جذاب بماند.
اما در عین حال، اینجا هم یک تناقض وجود دارد: انیمه گاهی آنقدر به استایل تکیه میکند که انگار ظاهر شیک قرار است جای عمق روایی را پر کند.
یعنی قاببندیهای خوشفرم، شخصیتهای خوشچهره و فضای اشرافی-تاریک، گاهی بیشتر از خود معما یا تعلیق به چشم میآیند. در نتیجه، اثر بیش از آنکه با پیچیدگی درامش به یاد بماند، با پرستیژ بصریاش در ذهن مینشیند.
ریتم روایت نه کندِ عمیق است، نه تندِ نفسگیر
یکی از چیزهایی که در تجربه تماشای این انیمه برای من خوب ننشست، ریتم روایت بود. نه به این خاطر که همیشه کند است، و نه چون همیشه تند است؛ بلکه چون در بسیاری از نقاط ریتم به شکل متعادلی کنترل نمیشود.
بعضی پروندهها و موقعیتها بیش از حد سریع جمع میشوند، طوری که هنوز فرصت نکردهای تنش، خطر یا پیچیدگی موقعیت را حس کنی. در مقابل، بعضی لحظات بیش از حد روی ژستهای دراماتیک، دیالوگهای پرطمطراق یا سنگینی تصنعی فضا میایستند، بدون اینکه اتفاقاً بار روایی خیلی بیشتری تولید کنند.
در نتیجه، انیمه گاهی بهجای اینکه یک ضرباهنگ پیوسته و درگیرکننده داشته باشد، بین شتابزدگی در پیشبرد و مکثهای نمایشی نوسان میکند.
نکته مثبت این است که همین لحن نمایشی، در بعضی صحنهها به اثر حس پرستیژ میدهد؛ اما چون همیشه با عمق دراماتیک همراه نیست، نتیجه گاهی بیشتر شبیه «ژست» میشود تا تنش واقعی.
مشکل اصلی: نبوغ بیشتر اعلام میشود تا اثبات
در آثار کارآگاهی یا ذهنی، مهم نیست که چند بار به مخاطب بگویی فلان شخصیت نابغه است؛ مهم این است که مخاطب خودش این نبوغ را حس کند. او باید محدودیتها را ببیند، ریسکها را بفهمد، با اطلاعات ناقص مواجه شود و در نهایت از راهحل شگفتزده شود.
Moriarty the Patriot دقیقاً در همین نقطه کم میآورد.
بسیاری از نقشهها بهجای آنکه حاصل نبرد ذهنی پیچیده باشند، بیشتر شبیه سناریوهایی هستند که از قبل برای موفقیت موریارتی تنظیم شدهاند. این یعنی اثر بهجای خلق «هوشمندی»، نوعی توهم هوشمندی میسازد. توهمی که با لحن مطمئن، موسیقی جدی و شخصیتپردازی کاریزماتیک تقویت میشود، اما وقتی دقیقتر نگاهش کنی، میبینی همیشه از منطق چندلایه یا پیچش واقعاً درخشان خبری نیست.
با این حال، باید گفت انیمه حداقل میفهمد که چطور این نبوغ را نمایشپذیر کند. یعنی از نظر presentation مشکل ندارد؛ مسئله این است که presentation همیشه پشتوانه ساختاری کافی ندارد.
شخصیتهای فرعی کارکرد دارند، اما همیشه زندگی ندارند
یکی دیگر از ضعفهای انیمه، پرداخت شخصیتهای فرعی است. بعضی از آنها از نظر طراحی ظاهری یا نقش در روایت جذاباند، اما تعداد زیادی از کاراکترها بیشتر از آنکه انسانهایی زنده و چندلایه باشند، ابزارهایی برای جلو بردن ایده مرکزیاند.
قربانیها، اشراف فاسد، دشمنان اپیزودیک یا آدمهایی که باید در تقابل با موریارتی قرار بگیرند، اغلب در سطحی طراحی شدهاند که خیلی زود بتوانی جایگاهشان را درک کنی: این مظلوم است، آن یکی فاسد است، این باید نجات پیدا کند، آن یکی باید حذف شود.
البته این ساختار باعث میشود روایت روشن و قابلفهم باقی بماند و مخاطب عام سردرگم نشود؛ اما هزینهاش این است که جهان داستان عمق خاکستری خود را از دست میدهد. وقتی شخصیتهای فرعی بیش از حد کارکردی باشند، تنش اخلاقی کم میشود و بسیاری از موقعیتها از پیش تعیینشده به نظر میرسند.
جهان داستان شیک است، اما زیادی مرتب و سادهسازیشده
یکی از تمهای محوری انیمه، شکاف طبقاتی و فساد ساختاری است. همین تم به داستان جهت میدهد و به موریارتی فقط یک نقش جنایی نمیدهد، بلکه نوعی مأموریت هم برایش تعریف میکند. این از نظر تماتیک نکته مثبتی است، چون روایت را از سطح «پروندههای صرف» بالاتر میبرد.
اما خودِ جهان داستان، در اجرا زیادی مرتب، کنترلشده و دو قطبی است. خیلی وقتها طبقه فرادست آنقدر آشکارا فاسد و نفرتانگیز نشان داده میشود که دیگر جایی برای ابهام یا تنش اخلاقی باقی نمیماند. در نقطه مقابل، مخاطب خیلی راحت به سمت همدلی با موریارتی هدایت میشود.
این انتخاب باعث میشود داستان پیامش را واضحتر منتقل کند، اما در عوض از پیچیدگی جهانش کم میکند. بهجای اینکه با نظامی خاکستری و آدمهایی متناقض مواجه باشیم، بیشتر با صحنهآراییای روبهروییم که از قبل میخواهد نتیجه اخلاقی را به ما القا کند.
شرلوک انرژی تازهای وارد میکند، اما دوئل ذهنی به اوج مورد انتظار نمیرسد
از نقاط قوت مهم انیمه این است که با ورود شرلوک هولمز، سطح انرژی روایت بالاتر میرود. شرلوک با آن بینظمی خاص، بازیگوشی، شهود و شخصیت متفاوتش، تضاد جذابی با موریارتی ایجاد میکند. او باعث میشود اثر از یکنواختی فاصله بگیرد و دینامیک تازهای پیدا کند.
اما در عین حال، مشکل بزرگ اینجاست که تقابل شرلوک و موریارتی آنقدر که باید، به یک دوئل ذهنی فراموشنشدنی تبدیل نمیشود. شیمی بین این دو وجود دارد، کشش صحنهای هم دارند، اما خودِ طراحی نبرد فکری میانشان همیشه در سطحی نیست که انتظار را کاملاً برآورده کند.
یعنی انیمه در ایجاد وعده تقابل بزرگ موفقتر از تحقق کامل آن است.
تعلیق پایین است، چون روایت زیادی مطمئن رفتار میکند
یکی از دلایلی که ممکن است انیمه برای بعضی مخاطبان «آبکی» یا کمکشش به نظر برسد، همین مسئله تعلیق است. در بسیاری از نقاط، از همان ابتدا حس میکنی که موریارتی کنترل اوضاع را در دست دارد و قرار نیست واقعاً به بنبست بخورد.
این مسئله شاید برای ساختن تصویر یک نابغه کارآمد مفید باشد، اما برای درام ضربهزننده است. چون تعلیق واقعی از احتمال شکست میآید. از جایی میآید که مخاطب حس کند این نقشه ممکن است خراب شود، این حریف شاید دستکم گرفته شده باشد، یا این تصمیم پیامد پیشبینینشدهای داشته باشد.
در این انیمه، چون روایت خیلی وقتها زیادی مطمئن و کنترلشده پیش میرود، تنش به جای اینکه از دل خطر واقعی بیرون بیاید، بیشتر به شکل نمایشی بازتولید میشود.