بخشی از کتاب آناتومی داستان(جان تروبی)
اما قصهگویی صرفاً ابداع کردن یا به یاد آوردن اتفاقات گذشته نیست. اتفاقات فقط جنبهی توصیفی دارن. داستانگو در واقع داره مجموعهای از لحظاتِ پرالتهاب رو انتخاب میکنه، به هم وصل میکنه و روی هم میچینه. این لحظات اونقدر بارِ حسی دارن که شنونده حس میکنه خودش داره اونها رو زندگی میکنه. یک قصهگوییِ خوب فقط به مخاطب نمیگه که توی یه زندگی چه اتفاقی افتاده؛ بلکه «تجربهی» اون زندگی رو بهشون منتقل میکنه. این همون جوهرهی زندگیه (فقط تفکرات و اتفاقاتِ حیاتی)، اما با چنان طراوت و تازگیای بیان میشه که مخاطب حس میکنه این بخشی از جوهرهی زندگیِ خودش هم هست.
قصهگوییِ خوب به مخاطب اجازه میده تا اتفاقات رو در زمان حال دوباره زندگی کنه تا بتونه نیروها، انتخابها و احساساتی رو که باعث شد شخصیت اون کارها رو انجام بده، درک کنه. داستانها در واقع دارن نوعی از دانش —دانش احساسی— یا همون چیزی که قدیما بهش میگفتن «خرد» رو به مخاطب هدیه میدن، اما این کار رو در قالبِ بازی و سرگرمی انجام میدن.
داستانگو به عنوان خالق بازیهای کلامی که به مخاطب اجازه میده یه زندگی رو دوباره تجربه کنه، داره یه جور معما دربارهی آدمها میسازه و از شنونده میخواد که کشفش کنه. نویسنده این معما رو به دو روش اصلی خلق میکنه: یه سری اطلاعات دربارهی شخصیت خیالی به مخاطب «میده»، و یه سری اطلاعات رو «مخفی میکنه». مخفی کردن یا پنهان کردنِ اطلاعات، برای دنیای وانمودِ داستانگو حیاتیه. این کار مخاطب رو مجبور میکنه کشف کنه که اون شخصیت کیه و داره چیکار میکنه، و همینطوری مخاطب رو به درونِ داستان میکشه. لحظهای که مخاطب دیگه مجبور نباشه داستان رو کشف کنه، دیگه مخاطب نیست و داستان هم تموم میشه.
مخاطبها هم عاشقِ بخشِ احساسیِ داستان هستن (دوباره زندگی کردنِ اون زندگی) و هم عاشقِ بخشِ فکریش (حل کردنِ معما). هر داستانِ خوبی هر دوی اینها رو داره. اما میشه فرمهای داستانیای رو دید که به یکی از این دو سرِ طیف متمایل میشن از ملودرامهای احساسی گرفته تا فکریترین داستانهای کارآگاهی.
منبع :صفحه ۶ کتاب