چرا بعضی شخصیتهای گناهکار از قهرمانها ماندگارترند؟(۱)
مهندسی همدلی در داستاننویسی
در بحثهای رایج داستاننویسی، هنوز این ایده زیاد تکرار میشود که اگر میخواهی مخاطب با شخصیتت همراه شود، باید او را «دوستداشتنی» بنویسی؛ باید به او چند ویژگی خوب بدهی، کمی آسیبپذیرش کنی، گذشتهای سخت برایش بسازی، و بعد انتظار داشته باشی مخاطب بهطور طبیعی به او نزدیک شود. اما تجربهی واقعی روایت، چه در ادبیات، چه در سینما، چه در سریال، انیمه یا بازی، چیز پیچیدهتری به ما نشان میدهد.
ما بارها با شخصیتهایی درگیر شدهایم که نه معصوماند، نه اخلاقاً پاک، نه حتی در معنای معمول کلمه «آدمهای خوبی» هستند. شخصیتهایی که دروغ میگویند، دستکاری میکنند، سکوت میکنند، میترسند، خیانت میکنند، فرار میکنند، آسیب میزنند، یا به شکلی جدی در وضعیتهای اخلاقی خاکستری قرار دارند. با این حال، بسیاری از آنها نهتنها برای مخاطب زنده میمانند، بلکه بهمراتب ماندگارتر از شخصیتهای ظاهراً مثبت و بینقص میشوند.
این مسئله نشان میدهد که همدلی در روایت، محصول خوبی اخلاقیِ شخصیت نیست. مخاطب لزوماً با کسی همراه نمیشود چون او «آدم خوبی» است؛ اغلب با کسی همراه میشود که روایت راهی برای ورود به جهان درونیاش ساخته است. یعنی نویسنده توانسته نقطهای از نیاز، زخم، ترس، شرم، تناقض یا فشار را چنان نشان دهد که مخاطب دیگر نتواند آن شخصیت را صرفاً از بیرون ببیند.
به بیان سادهتر، همدلی نتیجهی طراحی روایی است، نه جایزهای برای شخصیتهای اخلاقاً درست.
همینجا بهتر است یک سوءتفاهم مهم را کنار بگذاریم. وقتی میگوییم مخاطب باید با شخصیت «همدلی» کند، منظور این نیست که او باید آن شخصیت را تأیید کند، دوست داشته باشد، یا طرفش را بگیرد. ممکن است ما شخصیتی را بهخوبی بفهمیم، رنجش را لمس کنیم، از منطق درونی انتخابهایش سر دربیاوریم، اما در عین حال از تصمیمهایش منزجر شویم یا در نقطهای دیگر نتوانیم از او دفاع کنیم. این شکاف میان فهم و تأیید، یکی از مهمترین سرچشمههای تنش در روایت مدرن است.
در نتیجه، اگر بخواهیم از همدلی بهعنوان یک ابزار حرفهای در داستاننویسی حرف بزنیم، باید از تعریفهای سطحی فاصله بگیریم. همدلی چیزی نیست که صرفاً «اتفاق بیفتد». نویسنده میتواند آن را بسازد، هدایت کند، محدود کند، به تعلیق بیندازد، و حتی در لحظهای مشخص از مخاطب پس بگیرد. به همین دلیل، شاید دقیقتر باشد اگر بهجای نگاه احساسی و مبهم به همدلی، از اصطلاح مهندسی همدلی استفاده کنیم.
منظور از مهندسی همدلی، طراحی آگاهانهی سازوکارهایی است که باعث میشوند مخاطب:
- شخصیت را به عنوان یک فرد ببیند،
- به تجربهی درونی او نزدیک شود،
- و نسبت به او موضع عاطفی یا اخلاقی پیدا کند.
این طراحی میتواند در خدمت اهداف کاملاً متفاوتی باشد. گاهی میخواهی مخاطب شخصیت را دوست داشته باشد. گاهی فقط میخواهی او را بفهمد. گاهی میخواهی مدتی با او همراه شود و بعد آرامآرام از او فاصله بگیرد. و گاهی اصلاً هدفت این است که مخاطب را در وضعیتی معلق نگه داری: نه بتواند شخصیت را ببخشد، نه بتواند بهسادگی محکومش کند.
بهخصوص در داستانهای خاکستری، ضدقهرمانمحور، یا روایتهایی که با شرم، خشونت، ساختار، فرسایش روانی و روابط آسیبزا سروکار دارند، این مهندسی اهمیت بیشتری پیدا میکند. در چنین آثاری، سؤال اصلی دیگر این نیست که «آیا شخصیت خوب است یا بد؟» بلکه این است که:
- از چه نقطهای وارد درون او میشویم؟
- چه چیزی باعث میشود با او بمانیم؟
- در چه لحظهای دیگر نمیتوانیم با او ادامه دهیم؟
- و این فاصله گرفتن، چطور باید طراحی شود تا هم از نظر احساسی اثرگذار باشد و هم از نظر اخلاقی سهلانگارانه نشود؟
این بخش اول مقاله، روی مبانی همین مسئله تمرکز میکند. پیش از آنکه دربارهی ساخت لحظات آسیبپذیری، فاصلهی اخلاقی، زاویهدید، یا سلب همدلی حرف بزنیم، باید روشن کنیم که اصلاً وقتی از «همدلی با شخصیت» حرف میزنیم، دقیقاً از چه حرف میزنیم.
همدلی با شخصیت دقیقاً یعنی چه؟
در زبان روزمره، واژههایی مثل همدلی، همدردی، همذاتپنداری، همراهی با شخصیت، یا ارتباط گرفتن با قهرمان اغلب بهجای هم استفاده میشوند. اما برای نویسنده، این یکی گرفتنها دردسرساز است. چون اگر ندانیم دقیقاً چه واکنشی را میخواهیم در مخاطب ایجاد کنیم، طراحی عاطفی روایت مبهم میشود.
همهی درگیریهای عاطفی مخاطب با شخصیت یکسان نیستند. ممکن است مخاطب:
- شخصیت را بفهمد،
- برایش دل بسوزاند،
- طرف او را بگیرد،
- خودش را شبیه او ببیند،
- یا فقط از نظر روایی مجبور باشد مدتی کنار او بماند.
اینها واکنشهای متفاوتیاند، با ابزارهای متفاوت، و پیامدهای متفاوت. یکی از اولین گامهای مهندسی همدلی این است که این ساحتها را از هم جدا کنیم.
همدلی: ورود به جهان درونی دیگری
همدلی را میتوان، در سادهترین سطح، توانایی فهمیدن یا تجربهی تقریبی وضعیت درونی دیگری دانست. در داستان، همدلی وقتی شکل میگیرد که مخاطب بتواند احساس، فشار، تناقض، اضطراب، میل یا آسیب شخصیت را درک کند؛ حتی اگر خودش دقیقاً همان تجربه را نداشته باشد.
وقتی خواننده میگوید:
- «میفهمم چرا این آدم اینقدر بسته و دفاعی شده»
- «میفهمم چرا نمیتواند اعتماد کند»
- «میفهمم چرا در این موقعیت وحشت کرده»
او لزوماً شخصیت را تأیید نکرده است. فقط به منطق روانی او نزدیک شده است. این نزدیکی، هستهی همدلی است.
نکتهی مهم این است که همدلی در روایت، بیش از آنکه بر «شباهت» متکی باشد، بر دسترسی متکی است. لازم نیست شخصیت دقیقاً شبیه خواننده باشد تا او با او همدلی کند. آنچه مهم است این است که روایت بتواند درِ مناسبی به روی تجربهی درونی آن شخصیت باز کند.
همدردی: دلسوزی و شفقت
همدردی با همدلی یکی نیست. ممکن است مخاطب شخصیتی را خوب بفهمد، اما دلش برای او نسوزد. همدردی زمانی رخ میدهد که علاوه بر فهم، نوعی نگرانی، شفقت یا رقت عاطفی نسبت به شخصیت ایجاد شود.
مثلاً ممکن است خواننده بگوید:
- «دلم برایش میسوزد»
- «نمیخواهم اینقدر تنها بماند»
- «حس میکنم زیر این فشار له میشود»
در اینجا دیگر صرفاً فهمیدن مطرح نیست، بلکه نوعی میل برای کاسته شدن از رنج دیگری شکل گرفته است. بسیاری از نویسندگان این دو را با هم اشتباه میگیرند و تصور میکنند اگر گذشتهی دردناک یا شرایط سخت شخصیت را نشان بدهند، خودبهخود همدلی ساختهاند. در حالی که گاهی فقط همدردی یا ترحم ساخته میشود؛ و این دو، از نظر روایی، کارکرد یکسانی ندارند.
وفاداری: طرف شخصیت را گرفتن
یک سطح دیگر از درگیری مخاطب، وفاداری عاطفی-اخلاقی است. اینجا مخاطب نهفقط شخصیت را میفهمد یا برایش دل میسوزاند، بلکه در سطحی میخواهد او موفق شود، نجات پیدا کند، یا دستکم در کشمکشها شکست نخورد.
وقتی خواننده فکر میکند:
- «امیدوارم از این وضعیت بیرون بیاید»
- «میخواهم بتواند نجات پیدا کند»
- «با وجود همهچیز، هنوز دلم میخواهد موفق شود»
ما وارد قلمرو وفاداری شدهایم. این وفاداری میتواند عاطفی باشد، اخلاقی باشد، یا صرفاً مبتنی بر همراهی روایی. اما در هر حال، با همدلی یکی نیست.
ممکن است مخاطب شخصیتی را بفهمد، اما دیگر طرف او را نگیرد. این مسئله در داستانهای سقوط اخلاقی، ضدقهرمانها، یا شخصیتهایی که آرامآرام از مرزهای درونی خود عبور میکنند، اهمیت زیادی دارد.
همذاتپنداری: دیدن بخشی از خود در شخصیت
همذاتپنداری معمولاً زمانی رخ میدهد که مخاطب بتواند بخشی از خودش را در شخصیت پیدا کند؛ نه فقط در سطح تجربهی بیرونی، بلکه در جنس ترس، میل، شرم، شکست، موقعیت یا مکانیسمهای دفاعی.
مثلاً:
- «من هم اینطور از صمیمیت فرار میکنم»
- «این مدل خشم را میشناسم»
- «اگر در آن محیط بزرگ میشدم شاید شبیه او میشدم»
همذاتپنداری میتواند همدلی را تقویت کند، اما شرط لازم آن نیست. ما گاهی با شخصیتهایی که هیچ شباهت مستقیمی به ما ندارند، عمیقاً درگیر میشویم، چون روایت راهی برای فهمیدن آنها ساخته است. اگر نویسنده تمام تمرکزش را روی «شبیهسازی» مخاطب و شخصیت بگذارد، ممکن است از طراحی واقعی جهان درونی غافل شود.
چرا این تفکیکها برای نویسنده حیاتیاند؟
چون تا وقتی ندانی دقیقاً دنبال چه هستی، نمیتوانی ابزار مناسبش را انتخاب کنی.
شاید تو نخواهی خواننده شخصیتت را دوست داشته باشد. شاید فقط بخواهی او را ساده قضاوت نکند. شاید بخواهی مخاطب از بیرون به او برچسب نزند، بلکه ناچار شود مدتی در منطق درونی او بماند. شاید بخواهی شخصیت را بفهمیم، اما در لحظهای مشخص وفاداریمان را از دست بدهیم. شاید بخواهی برایش دل بسوزانیم، اما در عین حال از آسیبهایی که به دیگران میزند غافل نشویم.
این تمایزها بهویژه وقتی مهم میشوند که با شخصیتهای خاکستری، متناقض، یا آسیبزننده سروکار داریم. اگر نویسنده همدلی را با تبرئه یکی بگیرد، خیلی زود روایت به دام سادهسازی میافتد. و اگر از ترسِ تبرئه، هر نوع نزدیکی به شخصیت را حذف کند، نتیجه معمولاً شخصیتی بسته، تیپوار و کماثر خواهد بود.
اصل کلیدی اینجاست:
همدلی یعنی دسترسی دادن به منطق درونی شخصیت؛ نه مجبور کردن مخاطب به تأیید اخلاقی او.
این اصل، شاید مهمترین پیشفرض برای ادامهی بحث باشد. چون بعداً وقتی به فاصلهی اخلاقی، شکاف همدلی، یا سلب همدلی برسیم، دقیقاً همین مرزبندی تعیین میکند که روایت چقدر پخته و آگاهانه عمل کرده است.
مدل سهلایهای رابطهی مخاطب با شخصیت
برای اینکه بحث از سطح کلیگویی خارج شود، بهتر است رابطهی مخاطب با شخصیت را در سه سطح جداگانه ببینیم. این مدل کمک میکند بفهمیم مشکل یا قوت یک شخصیت در کجای سازوکار ارتباطی اوست. ممکن است شخصیتی در یاد بماند اما همراهی نسازد؛ یا ممکن است همراهی موقت بسازد اما در سطح اخلاقی پشتیبانی نشود. این تفاوتها را میشود با سه مفهوم روشنتر توضیح داد: شناخت، همسویی، وفاداری.
۱. شناخت: شخصیت بهعنوان یک فرد، نه یک کارکرد
اولین سطح، شناخت است. قبل از آنکه مخاطب بتواند با شخصیتی همدل شود یا موضعی نسبت به او بگیرد، باید اصلاً او را بهعنوان یک «فرد» ببیند. یعنی شخصیت از حالت ابزار داستانی، تیپ خام، یا برچسب بیرونی خارج شود و بدل به کسی شود که ویژگیهای خاص خودش را دارد.
شناخت فقط با دادن چند صفت رخ نمیدهد. اینکه بگویی شخصیت «سرد»، «باهوش»، «عصبی» یا «مرموز» است، هنوز به معنای ساخته شدن فردیت نیست. فردیت زمانی شکل میگیرد که شخصیت:
- الگوی واکنش خودش را داشته باشد،
- لحن و ریتم خاص خودش را پیدا کند،
- نسبت مشخصی با محیط و دیگران نشان بدهد،
- و در جزئیات رفتاری، قابل تشخیص باشد.
شخصیتی که فقط برای پیش بردن پیرنگ وارد صحنه میشود و هر بار مطابق نیاز داستان حرف میزند، در سطح شناخت تثبیت نشده است. مخاطب ممکن است او را ببیند، اما او را «نمیشناسد».
به همین دلیل، یکی از نخستین پرسشهای نویسنده باید این باشد:
آیا این شخصیت واقعاً وجود فردی دارد، یا هنوز فقط کارکردی برای روایت است؟
اگر پاسخ دوم باشد، هر تلاش بعدی برای ساخت همدلی روی زمینی سست انجام میشود.
۲. همسویی: چقدر به تجربهی او نزدیک میشویم؟
سطح دوم، همسویی است. همسویی یعنی میزان نزدیکی مخاطب به تجربهی شخصیت؛ اینکه چقدر جهان داستان را از کنار او، با او، یا از درون آگاهی او تجربه میکنیم.
همسویی معمولاً از دو مسیر ساخته میشود:
الف) نزدیکی زمانی-مکانی
یعنی مخاطب مدت قابل توجهی کنار شخصیت بماند، او را در موقعیتهای مختلف ببیند، و جهان روایت را بارها در مجاورت او تجربه کند. هرچه این مجاورت بیشتر و پایدارتر باشد، امکان شکلگیری همسویی بیشتر میشود.
ب) دسترسی ذهنی
یعنی مخاطب به افکار، تردیدها، احساسات، خاطرات، برداشتهای محدود، پیشداوریها یا آسیبپذیریهای شخصیت دسترسی پیدا کند. این دسترسی میتواند مستقیم باشد، مثل زاویهدید اولشخص یا سومشخص محدود؛ یا غیرمستقیم باشد، مثل رفتارهایی که بهوضوح از فشار ذهنی خبر میدهند.
همسویی با دوست داشتن فرق دارد. ممکن است ما کاملاً در ذهن شخصیتی قرار بگیریم، اما از او خوشمان نیاید. ممکن است حتی بعضی انتخابهایش را نفرتانگیز بدانیم. اما چون روایت ما را در مجاورت تجربهی او نگه داشته، از نظر روایی با او همسو شدهایم.
اینجاست که خیلی از روایتهای جدی و پیچیده کار میکنند. آنها نمیکوشند شخصیت را معصوم جلوه دهند؛ فقط راهی میسازند که نتوانیم تجربهی او را نادیده بگیریم.
۳. وفاداری: آیا هنوز طرف او هستیم؟
سطح سوم، وفاداری است. اینجا دیگر بحث فقط درک و نزدیکی نیست؛ بحث این است که مخاطب نسبت به شخصیت چه موضع عاطفی یا اخلاقیای میگیرد. آیا دلش میخواهد او نجات پیدا کند؟ آیا موفقیتش را میخواهد؟ آیا هنوز از نظر احساسی با او میماند؟ یا جایی از او فاصله میگیرد؟
وفاداری همان جایی است که داستانهای خاکستری واقعاً نفس میکشند. چون بسیار ممکن است که روایت، همسویی قوی بسازد، اما وفاداری کامل نسازد. یعنی مخاطب:
- شخصیت را خوب بشناسد،
- مدتی طولانی در مجاورت تجربهی او قرار گرفته باشد،
- منطق درونیاش را بفهمد،
- اما در سطح اخلاقی یا عاطفی دیگر نتواند از او دفاع کند.
این شکاف میان همسویی و وفاداری، یکی از ارزشمندترین فضاهای تنش در روایت است. چون به نویسنده اجازه میدهد شخصیتی خلق کند که نه کاریکاتور شر باشد و نه قهرمان تبرئهشده. شخصیتی که میشود فهمیدش، اما نمیشود ساده بخشیدش.
همسویی لزوماً وفاداری نمیسازد
این شاید یکی از مهمترین نکات برای هر نویسندهای باشد که با شخصیتهای پیچیده کار میکند. صرف اینکه مخاطب را به ذهن شخصیت نزدیک کردهای، به این معنا نیست که او حالا باید طرف شخصیت را بگیرد. و برعکس، ممکن است بخواهی این نزدیکی دقیقاً برای ساختن تنش اخلاقی به کار برود، نه برای کسب تأیید.
اگر این تفاوت روشن نباشد، نویسنده معمولاً در یکی از دو دام میافتد:
دام اول: سادهسازی اخلاقی
نویسنده میترسد اگر شخصیتش مسئلهدار باشد، مخاطب از او فاصله بگیرد. پس مدام او را توجیه میکند، گذشتهی دردناک میآورد، نیت خوب اضافه میکند، رفتارهای خشنش را نرم میکند، و در نهایت شخصیتی میسازد که بهجای پیچیدگی، فقط برای طلب بخشش طراحی شده است.
دام دوم: فاصلهگذاری افراطی
نویسنده میترسد مبادا نزدیک شدن به ذهن شخصیت، به معنای تأیید او تلقی شود. بنابراین هر نوع دسترسی واقعی به جهان درونی او را حذف میکند. نتیجه، شخصیتی است که شاید از بیرون «مهم» به نظر برسد، اما از درون مرده و نادسترس است.
در هر دو حالت، روایت بخشی از قدرت خود را از دست میدهد.
کار دقیقتر این است که به مخاطب اجازه بدهی به شخصیت نزدیک شود، اما نه لزوماً آرام بگیرد. گاهی بهترین طراحی عاطفی این نیست که خواننده بگوید «او حق داشت»؛ بلکه این است که بگوید:
«میفهمم چرا به اینجا رسید، و همین فهمیدن کار قضاوت را برایم سختتر میکند.»
اینجاست که همدلی به یک ابزار سطحبالا در روایت تبدیل میشود. نه برای ساده کردن قضاوت، بلکه برای پیچیده کردن آن.
چرا این بحث برای داستاننویس مهمتر از چیزی است که به نظر میرسد؟
چون بسیاری از مشکلات شخصیتپردازی، در اصل مشکل پیرنگ یا دیالوگ نیستند؛ مشکل طراحی رابطهی مخاطب با شخصیتاند.
وقتی میگوییم یک شخصیت «خوب درنیامده»، گاهی منظورمان این است که:
- او فردیت کافی ندارد،
- خیلی کارکردی و تیپوار است،
- راه ورود عاطفی به او باز نشده،
- بیش از حد توضیح داده شده اما تجربه نشده،
- یا داستان نتوانسته تعیین کند که از ما چه واکنشی میخواهد.
مهندسی همدلی، دقیقاً در همین نقطه کاربردی میشود. بهجای اینکه فقط بپرسیم «آیا شخصیت جذاب است؟» باید بپرسیم:
- مخاطب از چه نقطهای او را میبیند؟
- به کدام لایه از تجربهاش دسترسی دارد؟
- چه چیزی باعث میشود از تیپ بودن خارج شود؟
- آیا قرار است فقط فهمیده شود، یا برایش دل بسوزانیم، یا واقعاً طرفش را بگیریم؟
- و اگر قرار است در نقطهای از او فاصله بگیریم، این فاصله چگونه آماده میشود؟
وقتی این پرسشها وارد فرایند نوشتن شوند، شخصیتپردازی از سطح «خلق آدمهای جالب» فراتر میرود و وارد سطح معماری تجربهی مخاطب میشود.
جمعبندی بخش اول
اگر بخواهیم همهی آنچه تا اینجا گفتیم را در چند جمله فشرده کنیم، میتوانیم بگوییم:
همدلی در داستان، نه نتیجهی خوب بودن شخصیت است و نه معادل دوست داشتن او. همدلی زمانی شکل میگیرد که روایت راهی برای ورود مخاطب به جهان درونی شخصیت بسازد. این ورود میتواند به فهم منجر شود، به همدردی منجر شود، یا به وفاداری برسد؛ اما اینها یک چیز نیستند و نباید بهجای هم استفاده شوند.
از سوی دیگر، رابطهی مخاطب با شخصیت را میتوان در سه سطح دید:
شناخت، یعنی دیدن شخصیت بهعنوان یک فرد مشخص؛
همسویی، یعنی نزدیک شدن به تجربهی او؛
و وفاداری، یعنی موضع عاطفی یا اخلاقی گرفتن نسبت به او.
نکتهی تعیینکننده اینجاست که همسویی لزوماً به وفاداری منجر نمیشود. همین شکاف است که امکان خلق شخصیتهای خاکستری، روایتهای ناآرام، و تنشهای اخلاقی پیچیده را فراهم میکند.
در بخش بعدی، میشود از این مبانی جلوتر رفت و پرسید:
مخاطب دقیقاً از کجا وارد انسانیت شخصیت میشود؟
یعنی چه جزئیات، فقدانها، ترسها، زخمها، مراقبتها یا تناقضهایی در عمل تبدیل به «نقطهی ورود به همدلی» میشوند؟ و چطور میشود این نقطهها را بهجای توضیح دادن، در خود بافت روایت ساخت؟